تمركز بي حساب ادارات، سازمان ها و نهادهاي گوناگون اعم از دولتي و غيردولتي در كلانشهر تهران
- شهري كه 224 سال است طعم پايتختي را مي چشد - و به تبع آن تمركز كليه خدمات در اين كلانشهر، راه ديگري جز راه تهران را براي سيل جمعيت مشتاق دنياي امروز باقي نگذاشته است تا خود را به هر طريق ممكن در گوشه يي از اين شهر بي سامان جاي دهند و مسكني بنا كنند. اين مسكن تنها كافي است در حريم تهران و كلانشهرهايي در همين قد و قواره باشد تا ساكنانش را به مهر مدنيت بيارايد و از مواهب جهان مدرن اندكي بهره مند سازد. تهران شهر كهنسالي كه روزگاري به دليل خوشي آب و هوا در چشم ايرانيان نيك مي آمد، امروز در حال انفجار است. نه هوايي دارد كه بتوان از آن لذت برد و نه آب شربش چندان كافي است كه ساكنانش گاه گاهي طعم تلخ جيره بندي را نيز چشيده اند. بحران هاي ديگري نيز هر روز از گوشه و كنار قد برمي افرازند تا تردد و ترافيك در اتاق مديران كشوري و شهري براي حل آنها، حتي بيشتر از ترافيك خيابان هاي تهران باشد. حاشيه نشيني، ترافيك، آلودگي هوا و محيط زيست، عدم تعادل در مديريت شهري، ساخت و سازهاي غيرمجاز، تخريب آثار فرهنگي و هويتي و هزار و يك مورد ديگر، از تهران مساله يي چندمجهولي ساخته است كه گويا هيچ كس را ياراي آن نيست تا از عهده حل آن برآيد و اشغال تريبون ها و رسانه هاي مختلف به نظر بيهوده تر از آن مي رسد كه به كاري درست و اساسي آيد. تاكنون نيز هر چه گفته آمده بيشتر رنگ راه فرار داشته تا راهكار، و بيشتر از آنكه راهكاري در جهت حل مشكلات باشد، نوعي فرافكني و فرار از مواجهه با مسائل و چاره انديشي براي آنها و به نوعي پاك كردن صورت مساله بوده است. جابه جايي پايتخت را دوباره يك سال است كه همگان به دست فراموشي سپرده اند و همچنان بر مدار زندگي پيشين خود مي گردند. نخستين بار كه جابه جايي پايتخت مورد توجه جدي دست اندركاران امور قرار گرفت، در سال هاي پاياني دهه 60 و دوران پس از جنگ بود كه معضلات و نابساماني هاي فراوان در شهر تهران، باعث تبيين اين گزينه شد. امري كه سرانجام با انتخاب غلامحسين كرباسچي به عنوان شهردار تهران كه حداقل سبب ايجاد تغييراتي بسيار زياد در منظر عمومي و تاسيسات روبنايي اين كلانشهر شد، به دست فراموشي سپرده شد. اما طرح مجدد مساله انتقال پايتخت پس از دو دهه دوباره زنده شد و اين بار افزايش سرسام آور و ناگهاني قيمت مسكن در اثر سياست هاي غلط اقتصادي بود كه متوليان دولتي را به چاره جويي واداشت نه بحران هاي فزاينده مديريت شهري در تهران. جابه جايي پايتخت از تهران به هشتگرد از همين منظر مورد توجه قرار گرفت و به زعم دولتمردان مي توانست سبب ايجاد شوك به بازار مسكن و تعديل قيمت ها شود. هشتگرد يا هر گزينه ديگر اما ريودوژانيرو، آنكارا و اسلام آباد نبودند تا طعم پايتختي را بچشند. مساله انتقال پايتخت ها را در واقع مي توان در زيرمجموعه رويكردهاي سنتي به مساله شهر و شهرنشيني دسته بندي كرد. رويكردي كه ضدشهري خوانده مي شود و ازدياد جمعيت در شهرها به عنوان پديده يي خطرناك تلقي شده و جملگي سياست ها در جهت جلوگيري از مهاجرت روستاييان به شهرها و محدود كردن هرچه بيشتر ساكنان شهرها تنظيم مي شود. اين در حالي است كه در رويكردهاي جديد كه به ويژه در آستانه هزاره سوم بيش از پيش بر آن تاكيد مي شود به پديده ازدياد جمعيت در شهرها، شكل گيري كلانشهرها و تمركز خدمات در يك محدوده، به عنوان يك پديده مثبت كه مي تواند موجب افزايش بهره وري ساكنان از تسهيلات موجود و كاهش مصرف انرژي شود، نگريسته مي شود. نگرشي كه مديران كلانشهرهاي كشور چندان هم عاري از آن نبوده اند و همين امر سبب ساز وضعيتي شده كه مي بينيم. به نظر مي رسد هنوز هم هيچ كس نمي خواهد باور كند بحران كلانشهرهاي كشور چيزي شبيه خانه از پاي بست ويران است كه مادام كه ريشه اش را نم پوسانيده باشد، خشتي نمي توان بر بلنداي آن نهاد. آمارهاي موجود از وضعيت معضلات تهران شايد همان قدر اسفناك است كه وضع حاشيه نشينان حلبي آباد ها و ساير حاشيه نشينان. هر شب آدم هاي زيادي با خود عهد مي بندند كه تهران را براي هميشه ترك كرده، به ديار خويش بازگردند اما فرداي همان شب دوباره خود را در ميان بوق ها و هياهوها مي بينند:در ميان آدم ها و آهن ها، در شهري كه نه مي توان مدرنش خواند، نه تاريخي. شهري كه هيچ ندارد به جز آلودگي، تراكم، بي ساماني و دغدغه. عده يي شايد بگويند بازگفتن اين همه بحران بيش از واقعيت يك سياه نمايي است، اما ساكنان شهر تيره را راه ديگري جز ادامه حيات در آن نيست. تمركز ادارات، وزارتخانه ها، دانشگاه ها، مدارس و صدها ارگان و نهاد خدماتي ديگر نمي تواند به كسي اجازه هجرت به شهري ديگر بدهد. كافي است سري به يكي از شهرستان ها بزنيد، يافتن يك كيوسك تلفن عمومي هم كار دشواري است چه رسد به كارهاي اداري و تجاري. و شايد از همين رهگذر شهروندان شهرهاي ديگر كشور به تنگ آمده اند. با اين حال اما بحران تهران به رغم پيچيدگي و درهم تنيدگي بسيار، بحراني قابل حل به نظر مي رسد. چنانچه از تراكم و تمركز خدمات در اين شهر كاسته شود بي شك از تراكم جمعيت كاسته خواهد شد و عدم تراكم جمعيت يعني نبودن ترافيك، حاشيه نشيني، آلودگي هوا و... اين كار اما دشوار است. بسيار دشوار تر از برشمردن دردها و افسوس خوردن بر آنها، هر بار بحث تغيير و جابه جايي پايتخت در كشور مطرح مي شود، حرف هاي هميشگي درباره لزوم اين تغيير و هزينه هاي احتمالي و آثار و عواقب آن تكرار مي شوند چرا كه به هر حال انتقال پايتخت مي تواند يك تغيير بسيار بزرگ را در كشور رقم بزند. چنانچه اين كار ضرورتي داشته باشد، بر مديريت شهري و بلكه كشور تاثير مثبت مي گذارد و در غير اين صورت منجر به آشفتگي در بسياري امور و تحميل هزينه هاي سنگين بر جامعه به عنوان پرداخت كنندگان اصلي هزينه هاي كشور مي شود. اين بار هم آيا آزمون و خطا - تجربه تلخ رفتن و نرسيدن - در كارها رخ مي دهد؟